داستان اصحاب رسّ

در قرآن در دو مورد سخن از اصحاب الرسّ به میان آمده، نخست در آیه 12 سوره ق، كه از تكذیب آنها از پیامبرشان، سخن گفته شده، دوم در آیه 38 فرقان، كه بیانگر هلاكت و عذاب شدید اصحاب رسّ در ردیف قوم عاد و ثمود است، كه همانند آنها بر اثر عذاب الهى ریشه كن و نابود شدند.

واژه رسّ[1] اشاره به چاه آب یا نهر آب است كه در سرزمین اصحاب رسّ بود، درباره هویت اصحاب رسّ، و علت عذاب آنها در میان مفسّران اختلاف نظر است، ما از ذكر آنها در این جا صرف نظر كرده، و به ذكر داستان آنها كه حضرت رضا - علیه السلام - آن را از امیر مؤمنان على - علیه السلام - نقل كرده مىپردازیم:

یافث پسر نوح - علیه السلام - بعد از طوفان، در كناره چشمهاى نهال درخت صنوبرى را كاشت كه به آن درخت «شاه درخت»، و به آن چشمه «دوشاب» مىگفتند، این قوم در مشرق زمین زندگى مىكردند، و داراى دوازده آبادى در امتداد رودخانهاى بودند كه به آن رودخانه، رسّ مىگفتند.[2]

نامهاى این قریههاى دوازدهگانه به این نامها (ى دوازدهگانه ماههاى عجم) معروف بود، به این ترتیب:

آبان، آذر، دى، بهمن، اسفندار، فروردین، اردیبهشت، خرداد، مرداد، تیر، مهر و شهریور، بزرگترین شهر آنها اسفندار نام داشت كه پایتخت شاهشان به نام تركوذبن غابور، نوه نمرود بود، درخت اصلى صنوبر و چشمه مذكور در این شهر قرار داشت، از بذر همین درخت در هر یك از شهرهاى دیگر كاشته بودند و رشد كرده و بزرگ شده بود، آن قوم جاهل، آن درختهاى صنوبر را خداهاى خود مىدانستند، نوشیدن آب چشمه و روخانه را بر خود و حیوانات، حرام كرده بودند، هر كس از آن آب مىنوشید،

او را اعدام مىنمودند و مىگفتند: «این آب مایه حیات خدایان ما است، و كسى حقّ استفاده از آن را ندارد!!»

آنها در هر ماه از سال، یك روز را به عنوان عید مىدانستند در آن روز به نوبت كنار یكى از درختان دوازدهگانه مىآمدند و گاو و گوسفند پاى آن درخت قربان مىنمودند و جشن وسیع مىگرفتند، و آتش روشن مىكردند، وقتى كه دود غلیظ آتش مانع دیدن آسمان مىشد، در برابر درخت به خاك مىافتادند و آن را مىپرستیدند.

سپس گریه و زارى مىنمودند، و دست به دامن درخت مىشدند، وقتى كه حركت شاخههاى درخت، و صداى مخصوص آن درخت را (بر اثر باد شیطان) مىدیدند و مىشنیدند مىگفتند؛ درخت مىگوید: «اى بندگان من، من از شما راضى هستم.» آن گاه غریو شادى سر مىدادند، شراب مىخوردند و به عیش و نوش و ساز و آواز و عیاشى مىپرداختند و در پایان به خانههاى خود باز مىگشتند...

این قوم علاوه بر این عقاید خرافى، در رفتار و كردار نیز فاسد و منحرف بودند، به طورى كه همجنس گرایى و همجنس بازى در بینشان رواج داشت.[3]

خداوند پیامبرى از نوادگان یعقوب - علیه السلام - را (كه طبق بعضى از روایات، حنظله نام داشت) براى هدایت آن قوم گمراه به سوى آنها فرستاد.

این پیامبر، سالها در میانشان ماند و هر چه آنها را به سوى خداى یكتا و بىهمتا، و دورى از بت پرستى دعوت كرد، گوش ندادند و به راه خرافى خود ادامه دادند.

سرانجام آن پیامبر، به خدا عرض كرد: «پروردگارا! این قوم لجوج دست از بت پرستى و درخت پرستى بر نمىدارند، و روز به روز بر كفر و گمراهى خود مىافزایند، و درختهایى را كه سود و زیان ندارند مىپرستند، همه آن درختها را خشك كن و قدرت خود را به آنها نشان بده، بلكه از درخت پرستى منصرف شوند.»

خداوند درختهاى آنها را خشكانید.

آنها وقتى كه صبح از خانه بیرون آمدند در همه آن دوازده شهر دیدند كه درخت معبود، خشك شده است (این حادثه مثل توپ در بینشان صدا كرد، هر كسى چیزى مىگفت) سرانجام آنها دو گروه شدند،

یك گروه مىگفتند: جادوى این شخصى كه ادعاى پیامبرى مىكند موجب خشك شدن درختها شده (یعنى درختها نخشكیده، بلكه سحر و جادوى او، چشمهاى ما را بسته به طورى كه ما چنین خیال مىكنیم)

گروه دیگر مىگفتند: خدایان ما به این صورت در آمدهاند تا خشم خود را نسبت به این شخص (كه مدعى پیامبرى است) آشكار سازند تا ما نیز از خدایان خود دفاع كنیم و جلو او را بگیریم، (فریاد و شعارشان بر ضدّ آن پیامبر بلند بود و) سرانجام همه تصمیم گرفتند تا آن پیامبر خدا را (با سختترین شكنجه) اعدام كنند.

آنها چاهى كندند، و قسمت تهِ چاه را تنگتر نمودند، و آن پیامبر خدا را دستگیر كرده در میان آن چاه افكندند و سر آن چاه را با سنگى بزرگ بستند، آن پیامبر پیوسته در میان چاه ناله و راز و نیاز كرد، و آنها كنار چاه مىآمدند و صداى ناله و راز و نیاز او را با خدا مىشنیدند، و مىگفتند امیدواریم كه خدایان ما (درختهاى صنوبر) از ما راضى گردند و سبز شوند و شادابى و خشنودى خود را به ما نشان دهند.

آن پیامبر در مناجات خود مىگفت: «خدایا! مكان تنگ مرا مىنگرى، شدّت اندوه مرا مىبینى، به ضعف و بىنوایى من لطف و مرحم كن، هر چه زودتر دعایم را به اجابت برسان، و روحم را قبض كن.»

آن پیامبر خدا با این وضع در آن چاه به شهادت رسید.[4]

   ادامه مطلب