تبلیغات
پیامبران رحمت

مدت عمر آدم - علیه السلام - و جانشین او

یکشنبه 15 فروردین 1389 نویسنده: 24000 ashena |

سال آخر عمر آدم - علیه السلام - و وصیت او

حضرت آدم - علیه السلام - به سالهاى آخر عمر رسید. 930 سال از عمرش گذشته بود.[15] خداوند به او وحى كرد كه پایان

عمرت فرا رسیده و مدّت پیامبریت به سر آمده است، اسم اعظم و آن چه كه خدا از اسماء ارجمند به تو آموخته و همه گنجینه

نبوّت و آن چه را مردم به آن نیاز دارند، به شیث - علیه السلام - واگذار كن و به او دستور بده كه این مسأله را پنهان داشته و

تقیه كند تا در برابر آسیب برادرش قابیل در امان بماند، و به دست او كشته نگردد.

به روایت دیگر: حضرت آدم - علیه السلام - هنگام مرگ، فرزندان و نوادگان خود را كه هزاران نفر شده بودند، به دور خود جمع كرد

و به آنها چنین وصیت نمود:

«اى فرزندان من! برترین فرزندان من، هبة الله، شَیث است و من از طرف خدا او را وصى خود نمودم، از این رو آن چه از سوى

خدا به من تعلیم داده شده به شیث مىآموزم تا مطابق شریعت من حكم كند كه او حجّت خدا بر خلق است. اى فرزندانم! از او

اطاعت كنید و از فرمان او سرپیچى نكنید كه وصى و جانشین و نماینده من در میان شما است.»

سپس طبق دستور آدم - علیه السلام - صندوقى ساختند. ایشان صحایف آسمانى را در میان آن نهاد و آن صندوق را قفل كرده

و كلید آن را به شیث - علیه السلام - تحویل داد و به او گفت: «وقتى از دنیا رفتم، مرا غسل بده و كفن كن و به خاك بسپار.

این را بدان كه از نسل تو پیامبرى پدیدار مىشود كه او را خاتم پیامبران خدا گویند، این وصیت را به وصى خود بگو و او به وصى

خود نسل به نسل بگوید تا زمانى كه آن حضرت ظاهر گردد.»

یكى از بشارتهاى آدم - علیه السلام - به مردم عصرش، بشارت به آمدن حضرت نوح - علیه السلام - بود. آنها را مخاطب قرار

مىداد و مىفرمود: «اى مردم! خداوند در آینده پیامبرى به نام نوح - علیه السلام - مبعوث مىكند، او مردم را به سوى خداى

یكتا دعوت مىنماید ولى قوم او، او را تكذیب مىكنند و خداوند آنها را با طوفان شدید به هلاكت مىرساند. من به شما سفارش

مىكنم كه هر كس از شما زمان او را درك كرد، به او ایمان آورده و او را تصدیق كند و از او پیروى نماید، كه در این صورت ازغرق

شدن در طوفان، مصون مىماند.»

آدم - علیه السلام - این وصیت را به وصى خود شیث، «هبة الله» گوشزد نمود، و از او عهد گرفت كه هر سال در روز عید، این

وصیت (بشارت به آمدن نوح - علیه السلام -) را به مردم اعلام كند. هبة الله نیز به این وصیت عمل كرد و هر سال در روز عید،

مژده آمدن نوح - علیه السلام - را به مردم اعلام مىنمود. سرانجام همان گونه كه آدم - علیه السلام - وصیت كرده بود و هبة

الله هر سال آن را یادآورى مىكرد، حضرت نوح - علیه السلام - ظهور كرد و پیامبرى خود را اعلام نمود. عدهاى بر اساس وصیت

آدم - علیه السلام - به نوح - علیه السلام - ایمان آوردند و او را تصدیق كردند[16] ولى بسیارى او را تكذیب نموده و بر اثر بلا

(طوفان عظیم) به هلاكت رسیدند.

 

____________________________

 

[15] عیون اخبار الرضا - علیه السلام -، ج 1، ص 242.

[16] اقتباس از روضة الكافى، ص 114 و 115.

   


كشته شدن هابیل و دفن او

شنبه 14 فروردین 1389 نویسنده: 24000 ashena |

 

حسادت قابیل از یك سو و پذیرفته نشدن قربانیش از سوى دیگر، كینه او را به جوش آورد، نفس سركش بر او چیره شد، به

طورى كه آشكارا به قابیل گفت: «تو را خواهم كشت».

آرى وقتى حرص، طمع، خودخواهى و حسادت، بر انسان چیره گردد، حتى رشته رحم و مهر برادرى را مىبُرّد، و خشم و غضب

را جایگزین آن مىگرداند.

هابیل كه از صفاى باطن برخوردار بود و به خداى بزرگ ایمان داشت، برادر را نصیحت كرد و او را از این كار زشت برحذر داشت و

به او گفت: خداوند عمل پرهیزكاران را مىپذیرد، تو نیز پرهیزكار باش تا خداوند عملت را بپذیرد، ولى این را بدان كه اگر تو براى

كشتن من دست دراز كنى، من دست به كشتن تو نمىزنم، زیرا از پروردگار جهان مىترسم، اگر چنین كنى بار گناه من و خودت

بر دوش تو خواهد آمد و از دوزخیان خواهى شد كه جزاى ستمگران همین است.

نصایح و هشدارهاى هابیل در روح پلید قابیل اثر نكرد، و نفس سركش او سركشتر شد و تصمیم گرفت كه برادرش را بكشد[5]

لذا به دنبال فرصت مىگشت تا به دور از پدر و مادر، به چنان جنایت هولناكى دست بزند.

 

 

 

شیطان، قابیل را وسوسه مىكرد و به او مىگفت: «قربانى هابیل پذیرفته شد، ولى قربانى تو پذیرفته نشد، اگر هابیل را زنده

بگذارى، داراى فرزندانى مىشود، آنگاه آنها بر فرزندان تو افتخار مىكنند كه قربانى پدر ما پذیرفته شد، ولى قربانى پدر شما

پذیرفته نشد!»[6]

این وسوسه هم چنان ادامه داشت تا این كه فرصتى به دست آمد. حضرت آدم - علیه السلام - براى زیارت كعبه به مكّه رفته

بود، قابیل در غیاب پدر، نزد هابیل آمد و به او پرخاش كرد و با تندى گفت: «قربانى تو قبول شد ولى قربانى من مردود گردید، آیا

مىخواهى خواهر زیباى مرا همسر خود سازى، و خواهر نازیباى تو را من به همسرى بپذیرم؟! نه هرگز».

هابیل پاسخ او را داد و او را اندرز نمود كه: «دست از سركشى و طغیان بردار.»[7]

كشمكش این دو برادر شدید شد. قابیل نمىدانست كه چگونه هابیل را بكشد. شیطان به او چنین القاء كرد: «سرش را در میان

دو سنگ بگذار، سپس با آن دو سنگ سر او را بشكن.»[8]

مطابق بعضى از روایات، ابلیس به صورت پرندهاى در آمد و پرنده دیگرى را گرفت و سرش را در میان دو سنگ نهاد و فشار داد و با

آن دو سنگ سر آن پرنده را شكست و در نتیجه آن را كشت. قابیل همین روش را از ابلیس براى كشتن برادرش آموخت و با

همین ترتیب، برادرش هابیل را مظلومانه به شهادت رسانید.[9]

از امام صادق - علیه السلام - نقل شده كه فرمود: قابیل جسد هابیل را در بیابان افكند. او سرگردان بود و نمىدانست كه آن

جسد را چه كند (زیرا قبلاً ندیده بود كه انسانها را پس از مرگ به خاك مىسپارند). چیزى نگذشت كه دید درّندگان بیابان به

سوى جسد هابیل روى آوردند، قابیل (كه گویا تحت فشار شدید وجدان قرار گرفته بود) براى نجات جسد برادر خود، مدتى آن را

بر دوش كشید، ولى باز پرندگان، اطراف او را گرفته بودند و منتظر بودند كه او چه وقت جسد را به خاك مىافكند تا به آن حملهور

شوند.

خداوند زاغى را به آنجا فرستاد. آن زاغ زمین را كند و طعمه خود را در میان خاك پنهان نمود[10] تا به این ترتیب به قابیل نشان

دهد كه چگونه جسد برادرش را به خاك بسپارد.

قابیل نیز به همان ترتیب زمین را گود كرد و جسد برادرش هابیل را در میان آن دفن نمود. در این هنگام قابیل از غفلت و بىخبرى

خود ناراحت شد و فریاد برآورد:

«اى واى بر من! آیا من باید از این زاغ هم ناتوانتر باشم، و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن كنم؟»[11] (مائده، 31)

این نیز از عنایات الهى بود كه زاغ را فرستاد تا روش دفن را به قابیل بیاموزد و جسد پاك هابیل، آن شهید راه خدا، طعمه درندگان

نشود. ضمناً سرزنشى براى قابیل باشدكه بر اثر جهل و خوى زشت، از زاغ هم پستتر و نادانتر است و همین نادانى و خوى

زشت، او را به جنایت قتل نفس واداشته است.

_____________________________________

[5] مائده، 27 تا 30.

[6] تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 612.

[7] مجمع البیان، ج 1، ص 183.

[8] طبق بعضى از روایات، هابیل در خواب بود، قابیل با كمال ناجوانمردى به او حمله كرد و او را كشت. (تفسیر قرطبى، ج 3، ص

2133)

[9] بحار، ج 11، ص 230؛ مجمع البیان، ج 3، ص 184.

[10] مائده، 31.

[11] مجمع البیان، ج 3، ص 185؛ زاغ داراى پرهاى سیاه است و به كلاغ شباهت دارد.

 

   


دو قربانى فرزندان آدم - علیه السلام -

پنجشنبه 12 فروردین 1389 نویسنده: 24000 ashena |

حضرت آدم - علیه السلام - براى این كه به فرزندانش ثابت كند كه فرمان ازدواج از طرف خدا است، به هابیل و قابیل فرمود: «هر

كدام چیزى را در راه خدا قربانى كنید، اگر قربانى هر یك از شما قبول شد، او به آن چه میل دارد سزاوارتر و راستگوتر است.»

(نشانه قبول شدن قربانى در آن عصر به این بود كه صاعقهاى از آسمان بیاید و آن را بسوزاند).

فرزندان این پیشنهاد را پذیرفتند. هابیل كه گوسفند چران و دامدار بود، از بهترین گوسفندانش یكى را كه چاق و شیرده بود

برگزید، ولى قابیل كه كشاورز بود، از بدترین قسمت زراعت خود خوشهاى ناچیز برداشت. سپس هر دو بالاى كوه رفتند و

قربانىهاى خود را بر بالاى كوه نهادند، طولى نكشید صاعقهاى از آسمان آمد و گوسفند را سوزانید، ولى خوشه زراعت باقى

ماند. به این ترتیب قربانى هابیل پذیرفته شد، و روشن گردید كه هابیل مطیع فرمان خدا است، ولى قابیل از فرمان خدا

سرپیچى مىكند.[3]

به گفته بعضى از مفسران، قبولى عمل هابیل و رد شدن عمل قابیل، از طریق وحى به آدم - علیه السلام - ابلاغ شد، و علت

آن هم چیزى جز این نبود كه هابیل مرد باصفا و فداكار در راه خدا بود، ولى قابیل مردى تاریك دل و حسود بود، چنان كه گفتار

آنها در قرآن (سوره مائده، آیه 27) آمده بیانگر این مطلب است، آن جا كه مىفرماید: «هنگامى كه هر كدام از فرزندان آدم،

كارى براى تقرّب به خدا انجام دادند، از یكى پذیرفته شد و از دیگرى پذیرفته نشد. آن برادرى كه قربانیش پذیرفته نشد به برادر

دیگر گفت:

«به خدا سوگند تو را خواهم كشت». برادر دیگر جواب داد: «من چه گناهى دارم زیرا خداوند تنها از پرهیزكاران مىپذیرد.»

نیز مطابق بعضى از روایات از امام صادق - علیه السلام - نقل شده كه علّت حسادت قابیل نسبت به هابیل، و سپس كشتن او

این بود كه حضرت آدم - علیه السلام - هابیل را وصى خود نمود، قابیل حسادت ورزید و هابیل را كشت، خداوند پسر دیگرى به

نام هبة الله به آدم - علیه السلام - عنایت كرد، آدم به طور محرمانه او را وصى خود قرار داد و به او سفارش كرد كه وصى بودنش

را آشكار نكند، كه اگر آشكار كند قابیل او را خواهد كشت... قابیل بعدها متوجه شد و هبة الله را تهدیدى كرد كه اگر چیزى از

علم وصایتش را آشكار كند، او را نیز خواهد كشت.[4]

________________________________

[3] مجمع الییان، ج 3، ص 183.

[4] اقتباس از بحار، ج 11، ص 240.

   


دو پسر آدم و ازدواج آنها

حضرت آدم - علیه السلام - و حوّا - علیها السلام - وقتى كه در زمین قرار گرفتند، خداوند اراده كرد كه نسل آنها را پدید آورده و

در سراسر زمین گسترش گرداند. پس از مدتى حضرت حوّا باردار شد و در اولین وضع حمل، از او دو فرزند دو قلو، یكى دختر و

دیگرى پسر به دنیا آمدند. نام پسر را «قابیل» و نام دختر را «اقلیما» گذاشتند. مدتى بعد كه حضرت حوّا بار دیگر وضع حمل

نمود، باز دوقلو به دنیا آورد كه مانند گذشته یكى از آنها پسر بود و دیگرى دختر. نام پسر را «هابیل» و نام دختر را «لیوذا»

گذاشتند.

فرزندان بزرگ شدند تا به حد رشد و بلوغ رسیدند، براى تأمین معاش، قابیل شغل كشاورزى را انتخاب كرد، و هابیل به دامدارى

مشغول شد. وقتى كه آنها به سن ازدواج رسیدند (طبق گفته بعضى:) خداوند به آدم - علیه السلام - وحى كرد كه قابیل با لیوذا

هم قلوى هابیل ازدواج كند، و هابیل با اقلیما هم قلوى قابیل ازدواج نماید..[1]

 

حضرت آدم فرمان خدا را به فرزندانش ابلاغ كرد، ولى هواپرستى باعث شد كه قابیل از انجام این فرمان سرپیچى كند، زیرا

«اقلیما» هم قلویش زیباتر از «لیوذا» بود، حرص و حسد آن چنان قابیل را گرفتار كرده بود كه به پدرش تهمت زد و با تندى گفت:

«خداوند چنین فرمانى نداده است، بلكه این تو هستى كه چنین انتخاب كردهاى؟»[2]

_________________________

[1] از ظاهر بعضى از آیات قرآن مانند آیه یك سوره نساء: «... وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كثیراً و نِساءً» استفاده مىشود كه در ازدواج

فرزندان آدم، شخص ثالثى در كار نبوده است و ضرورت اجتماعى چنین اقتضا داشت، ولى روایات و گفتار مفسران در این باره

گوناگون است، و در بعضى از روایات، ازدواج خواهر و برادر فرزندان آدم - علیه السلام - تكذیب شده است (چنان كه در تفسیر نور

الثقلین، ج 1، ص 610؛ و بحار، ج 11، ص 226، ذكر شده) به نظر مىرسد بهترین قول این است كه: قابیل و هابیل با دو دختر

كه از بازماندگان نسلهاى در حال انقراض قبل بودند، ازدواج نمودهاند، زیرا طبق بعضى از روایات، آدم - علیه السلام - اولین

انسان روى زمین نیست.

[2] مجمع الییان، ج 3، ص 183.

   


چگونگى توبه حضرت آدم - علیه السلام -

سه شنبه 10 فروردین 1389 نویسنده: 24000 ashena |

پس از آن كه آدم و حوّا از آن درخت ممنوع خوردند و بر اثر این گناه (ترك اولى) از آن همه نعمتها و آرامش بهشتى محروم

گشتند، به طور سریع به اشتباه خود پى بردند و توبه كردند. به گناه خود اقرار نمودند و از درگاه الهى طلب رحمت كرده و گفتند:

«پروردگارا! ما به خویشتن ستم كردیم، و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى از زیانكاران خواهیم بود.»

خداوند به آنها فرمود: «از مقام خویش فرود آیید، در حالى كه بعضى از شما نسبت به بعضى دیگر دشمن خواهید بود (شیطان

دشمن شما است و شما دشمن او) و براى شما در زمین قرارگاه و وسیله بهره گیرى تا زمان معینى است، در زمین زنده

مىشوید و در آن مىمیرید و در رستاخیز از آن خارج مىشوید.»[11]

به این ترتیب آدم و حوّا به زمین آمدند و گرفتار رنجهاى زمین شدند، ولى توبه حقیقى كردند و خداوند توبه آنها را پذیرفت.

خداوند مهربان به آدم - علیه السلام - و حوّا - علیها السلام - لطف كرد و كلماتى را به آنها آموخت تا آنها در دعاى خود آن كلمات

را از عمق جان بگویند و توبه خود را آشكار و تكمیل نمایند.[12]

 

 

از امام باقر - علیه السلام - نقل شده كه آن كلمات كه آدم و حوّا، هنگام توبه گفتند چنین بود:

«اَللّهُمَّ لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ سُبْحانَكَ وَ بِحَمْدِكَ رَبِّ ظَلَمْتُ نَفْسِى فَاغْفِرْ لِى اِنَّكَ خَیرُ الْغافِرِینَ؛ خدایا! معبودى جز تو نیست، تو پاك و منزه

هستى، تو را ستایش مىكنم، من به خود ستم كردم، مرا ببخش كه تو بهترین بخشندگان هستى.»

«اَللّهُمَّ لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ، سُبْحانَكَ وَ بِحَمْدِكَ، رَبِّ اِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى فَارْحَمْنِى اِنَّكَ خَیرُ الرّاحِمِینَ؛ خدایا! معبودى جز تو نیست، تو

پاك و منزهى تو را ستایش مىكنم، پروردگار من به خود ستم كردم، به من رحم كن كه تو بهترین رحم كنندگان هستى.»

«اَللّهُمَّ لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ، سُبْحانَكَ وَ بِحَمْدِكَ، رَبِّ ظَلَمْتُ نَفْسِى فَتُبْ عَلَى اِنَّكَ اَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِیمِ؛ خدایا! معبودى جز تو نیست، پاك و

منزهى، تو را ستایش مىكنم، پروردگار من به خود ستم كردم، توبهام را بپذیر كه تو بسیار توبه پذیر و مهربان هستى.»[13]

 

مطابق روایاتى كه از طریق شیعه و اهل تسنّن نقل شده، در كلماتى كه خداوند به آدم - علیه السلام - آموخت، و او به آنها

متوسل شده و توبهاش پذیرفته شد نام پنج تن آل عبا بود، او گفت: «بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ عَلِى وَ فاطِمَة وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَینِ».[14]

و در روایت امامان و اهلبیت - علیهم السلام - چنین آمده: «آدم - علیه السلام - سربلند كرد و عرش خدا را دید، كه در آن

نامهاى ارجمندى نوشته شده بود، پرسید این نامهاى ارجمند از آن كیست؟ به او گفته شد: این نامها نام برترین خلایق در

پیشگاه خداوند متعال است كه عبارتند از: محمد، على، فاطمه، حسن و حسین - علیهم السلام -. آدم براى پذیرش توبهاش، به

آنها متوسل شد و خداوند به بركت وجود آنها، توبه او را پذیرفت.»[15]

___________________________

 

[11] اعراف، 23 - 25؛ بقره، 24 و 25.

[12] بقره، 37.

[13] مجمع البیان، ج 1، ص 89 (ذیل آیه 37 بقره).

[14] الدّر المنثور، ج 1، ص 60 و 61؛ مناقب ابن مغازلى شافعى، چاپ اسلامیه، ص 63.

[15] مجمع البیان، ج 1، ص 89؛ نور الثقلین، ج 1، ص 67 و 68؛ منافاتى ندارد كه خداوند در عباراتى كه به آدم و حوّا آموخت تا

توبه كنند، هم كلمات توحید، و هم نام پنج تن آل عبا - علیهم السلام - را واسطه توبه آنان قرار داده باشد.

 

   ادامه مطلب


گفتگوى جبرئیل با آدم - علیه السلام -

دوشنبه 9 فروردین 1389 نویسنده: 24000 ashena |

در روایت آمده: آدم و حوّا - علیهم السلام - وقتى كه از بهشت دنیا اخراج شدند، در سرزمین مكه فرود آمدند. حضرت آدم - علیه

السلام - بر كوه صفا در كنار كعبه، هبوط كرد و در آن جا سكونت گزید و از این رو آن كوه را صفا گویند كه آدم صفى الله (برگزیده

خدا) در آن جا وارد شد. حضرت حوّا - علیها السلام - بر روى كوه مروه (كه نزدیك كوه صفا است) فرود آمد و در آن جا سكونت

گزید. آن كوه را از این رو مروه گویند كه مرئه (یعنى زن كه منظور حوّا باشد) در آن سكونت نمود.

آدم - علیه السلام - چهل شبانه روز به سجده پرداخت و از فراق بهشت گریه كرد. جبرئیل نزد آدم - علیه السلام - آمد و گفت:

«اى آدم! آیا خداوند تو را با دست قدرت و مرحمتش نیافرید، و روح منسوب به خودش را در كالبد وجود تو ندمید، و فرشتگانش بر

تو سجده نكردند؟!»

آدم گفت: «آرى، خداوند این گونه به من عنایتها نمود».

جبرئیل گفت: «خداوند به تو فرمان داد كه از آن درخت مخصوص بهشت نخورى، چرا از آن خوردى؟»

آدم - علیه السلام - گفت: «اى جبرئیل! ابلیس سوگند یاد كرد كه خیرخواه من است و گفت از این درخت بخورم. من تصور

نمىكردم و گمان نمىكردم موجودى كه خدا او را آفریده، سوگند دروغ به خدا، یاد كند.»[10]

____________________

[10] تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 61.

   ادامه مطلب


كشته شدن هابیل و دفن او

یکشنبه 8 فروردین 1389 نویسنده: 24000 ashena |

حسادت قابیل از یك سو و پذیرفته نشدن قربانیش از سوى دیگر، كینه او را به جوش آورد، نفس سركش بر او چیره شد، به طورى كه آشكارا به قابیل گفت: «تو را خواهم كشت».

آرى وقتى حرص، طمع، خودخواهى و حسادت، بر انسان چیره گردد، حتى رشته رحم و مهر برادرى را مى‏بُرّد، و خشم و غضب را جایگزین آن مى‏گرداند.

هابیل كه از صفاى باطن برخوردار بود و به خداى بزرگ ایمان داشت، برادر را نصیحت كرد و او را از این كار زشت برحذر داشت و به او گفت: خداوند عمل پرهیزكاران را مى‏پذیرد، تو نیز پرهیزكار باش تا خداوند عملت را بپذیرد، ولى این را بدان كه اگر تو براى كشتن من دست دراز كنى، من دست به كشتن تو نمى‏زنم، زیرا از پروردگار جهان مى‏ترسم، اگر چنین كنى بار گناه من و خودت بر دوش تو خواهد آمد و از دوزخیان خواهى شد كه جزاى ستمگران همین است.

   ادامه مطلب


آدم و حوّا در بهشت

شنبه 7 فروردین 1389 نویسنده: 24000 ashena |

 

در دنیا جایگاهى بسیار خوب و پردرخت و شاداب وجود داشت كه به آن بهشت دنیا مىگفتند. خداوند آدم - علیه السلام - را در

همانجا آفرید و روح انسانى را در او دمید، و به فرشتگان فرمان داد تا او را سجده كنند.[1]

از آن جا كه خداوند اراده كرده بود تا فرزندانى به آدم عطا كند، و نسل او را به وجود آورد، مشیت او چنین قرار گرفت كه حضرت

آدم همسرى داشته باشد تا با او ازدواج نموده و از او داراى فرزند گردد.

خداوند حوّا را از زیادى گِل آدم - علیه السلام - آفرید، بنابراین حوّا بعد از آفرینش آدم - علیه السلام - آفریده شده است.[2]

عمرو بن ابى مقدام مىگوید: از امام باقر - علیه السلام - پرسیدم: «خداوند حوّا را از چه چیز آفرید؟»

امام باقر - علیه السلام - فرمود: «مردم در این مورد چه مىگویند؟» گفتم: «مىگویند خداوند حوّا را از یكى از دندههاى آدم -

علیه السلام - آفرید». فرمود: «آنها دروغ مىگویند، آیا خداوند ناتوان است كه حوّا را از غیر دنده آدم بیافریند؟»

گفتم: «فدایت گردم اى پسر رسول خدا! پس خداوند حوّا را از چه چیز آفرید؟

امام باقر - علیه السلام - فرمود: «پدرم از پدرانش نقل كرد كه رسول خدا - صلّى الله علیه و آله - فرمود: خداوند متعال مقدارى از

گِل را گرفت و آن را با دست قدرتش درهم آمیخت، و از آن گِل، آدم - علیه السلام - را آفرید، و سپس از آن گل مقدارى اضافه

آمد، خداوند از آن اضافى، حوّا - علیها السلام - را آفرید.»[3]

آدم - علیه السلام - به این ترتیب از تنهایى بیرون آمد، و با حوّا اُنس گرفت؛ چنان كه امام صادق - علیه السلام - فرمود: «ازاین

رو زنان را «نساء» مىگویند، چون این واژه در اصل اُنس است، و براى آدم - علیه السلام - جز حوّا كسى نبود تا با او اُنس

بگیرد.»[4]

آرى زن و مرد از یك ریشهاند، و هر دو انسان بوده و تكمیل كننده همدیگر مىباشند، و آرامش آنها در زندگى و انس با همدیگر

تحقق مىیابد.

____________________

[1] در روایت امام صادق - علیه السلام - آمده: «منظور از بهشت، بهشت دنیا بوده» (نور الثقلین، ج 1، ص 62).

[2] چنان كه این مطلب به طور سربسته، از آیه اول سوره نساء و آیه ششم سوره روم استفاده مىشود. آن چه در بعضى

روایات آمده كه حوّا از آخرین دنده چپ آدم - علیه السلام - گرفته شده، از اسرائیلیات است و از فصل دوم «سِفر تكوین» تورات

تحریف یافته، وارد روایات اسلامى شده است، زیرا تعداد دندههاى زن و مرد، تفاوتى با هم ندارند، و كمتر بودن یك دنده در مردان

در جانب چپ از افسانه است. (سفر تكوین، قسمت اول اسفار موسى - علیه السلام - و یكى از كتب پنجگانه تورات است).

[3] تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 430.

[4] همان مدرك.

   ادامه مطلب


آزمایش آدم و حوّا، در بهشت دنیا

جمعه 6 فروردین 1389 نویسنده: 24000 ashena |

 

آدم از چگونگى زندگى بر روى زمین هیچ گونه اطلاعى نداشت، و تحمل زحمتهاى آن، بدون مقدمه براى او مشكل بود، و از

چگونگى كردار و رفتار در زمین باید اطّلاعات و آگاهى پیدا مىكرد. بنابراین مىبایست مدّتى كوتاه تمرینها و آموزشهاى لازم را

در محیط آرامِ بهشتِ دنیا ببیند، و بداند زندگى روى زمین با برنامهها و تكالیف و مسئولیتها آمیخته است، كه انجام صحیح آنها

باعث سعادت و تكامل و بقاى نعمت است و سرباز زدن از آن، سبب رنج و ناراحتى.

و نیز بداند هر چند او آزاد آفریده شده، اما این آزادى به طور مطلق و نامحدود نیست كه هر چه خواست انجام دهد. او

مىبایست از پارهاى از اشیاء روى زمین چشم بپوشد. نیز لازم بود بداند، چنان نیست كه اگر خطا و لغزشى كند، درهاى

سعادت براى همیشه به روى او بسته مىشود و راه بازگشت براى او نیست، بلكه راه بازگشت وجود دارد و او مىتواند پیمان

ببندد كه برخلاف دستور خدا كارى را انجام ندهد، تا بار دیگر به بهرهمندى از نعمتهاى الهى نائل گردد.

او در محیط بهشت لازم بود تا حدّى پخته شود. دوست و دشمن خود را بشناسد، چگونگى زندگى در زمین را فراگیرد، و با

داشتن این آمادگى، به روى زمین قدم بگذارد. اینها امورى بود كه هم آدم و هم فرزندان او در زندگى آینده خود به آن نیاز

داشتند. بنابراین شاید علت این كه آدم - علیه السلام - در عین این كه براى خلافت و نمایندگى خدا در زمین، آفریده شده بود،

اما مدتى در بهشت دنیا، درنگ كرد، این بود كه دستورهایى به او داده شود، تا تمرین و آموزشهاى لازم را براى ورود به زمین

ببیند.[1]

بنابراین سكونت آدم و حوّا در بهشت، در حقیقت دوره آموزشى آنها براى پاگذاشتن به میدان زمین براى جبههگیرى در برابر

انحرافات و ناملایمات، و كسب سعادت بود.

____________________

تفسیر نمونه، ج 1، ص 184 و 185.

   ادامه مطلب


ادامه تكبر ابلیس

پنجشنبه 5 فروردین 1389 نویسنده: 24000 ashena |

 

گویند: در عصر حضرت موسى - علیه السلام -، روزى ابلیس نزد حضرت موسى - علیه السلام - آمد و گفت: «مىخواهم هزار و

سه پند به تو بیاموزم».

موسى - علیه السلام - او را شناخت و به او فرمود: «آن چه كه تو مىدانى، بیشتر از آن را من مىدانم، نیازى به پندهاى تو

ندارم».

جبرئیل - علیه السلام - بر موسى - علیه السلام - نازل شد و عرض كرد: «اى موسى! خداوند مىفرماید: هزار پند او فریب

است، اما سه پند او را بشنو».

موسى - علیه السلام - به ابلیس فرمود: «سه پند از هزار و سه پندت را بگو!»

ابلیس گفت:

«1. هر گاه تصمیم بر انجام كار نیكى گرفتى، در انجام آن شتاب كن و گرنه تو را پشیمان مىكنم؛

2. اگر با زن نامحرمى خلوت كردى، از من غافل نباش كه تو را به عمل منافى عفت وادار مىنمایم؛

3. هرگاه خشمگین شدى، جاى خود را عوض كن، و گرنه موجب فتنه خواهم شد.

اكنون كه تو را سه پند دادم (به تو حقّى پیدا كردم) در عوض، از خدا بخواه تا مرا بیامرزد.»

موسى - علیه السلام - خواسته ابلیس را به خدا عرض كرد، خداوند فرمود: «شرط آمرزش شیطان آن است كه به كنار قبر آدم -

علیه السلام - برود و خاك قبر او را سجده كند.»

حضرت موسى - علیه السلام - فرمان خدا را به ابلیس ابلاغ كرد.

ابلیس كه هم چنان در خودخواهى و تكبر غوطهور بود، گفت: «اى موسى! من در آن هنگام كه آدم - علیه السلام - زنده بود، بر

او سجده نكردم، چگونه اكنون حاضر شوم كه بر خاك قبر او سجده كنم؟!».[19]

__________________________________

[19] هماى سعادت، ص 206.

 

 

   ادامه مطلب


تكبر و سركشى ابلیس

چهارشنبه 4 فروردین 1389 نویسنده: 24000 ashena |

ابلیس گر چه فرشته نبود[15] ولى از عابدان ممتاز خدا با نام «حارث» در میان كرّوبیان و فرشتگان، به عبادت خدا اشتغال

داشت، و به فرموده حضرت على - علیه السلام -، «او شش هزار سال خدا را عبادت نمود، كه معلوم نیست از سالها دنیا است

یا سالهاى آخرت، در عین حال لحظهاى تكبر، همه عبادت او را پوچ و نابود ساخت».[16]

همه فرشتگان فرمان حق را به طور سریع اجرا كردند، ولى ابلیس بر اثر تكبر، از سجده نمودن خوددارى ورزید، و در صف كافران

قرار گرفت.[17]

مطابق آیه 34 بقره، ابلیس در این نافرمانى، مرتكب سه انحراف و خلاف شد:

1. خلاف عملى: چنان كه تعبیر به «اَبى» (سركشى كرد) بیانگر آن است، كه موجب فسق او شد.

2. خلاف اخلاقى: چنان كه تعبیر به «اِستَكْبَرَ» (تكبیر ورزید) حاكى از آن است كه موجب خروج او از بهشت، و داخل شدنش به

دوزخ گردید.

3. خلاف عقیدتى، كه با مقایسه كبرآمیز خود، عدل الهى را انكار كرد «وَ كانَ مِنَ الْكافِرِینَ؛ از كافران گردید».

خداوند به ابلیس خطاب كرد و فرمود: «اى ابلیس! چه چیز مانع تو شد كه از سجده كردن مخلوقاتى كه با قدرت خود آن را آفریدم

سرباز زدى؟»

ابلیس در پاسخ خدا، نه تنها عذرخواهى نكرد، بلكه با مقایسه غلط خود كه مقایسه جسم خود با جسم آدم بود گفت: «من از

آدم بهترم، مرا از آتش آفریدهاى، ولى آدم را از گِل و آتش بر گل برترى دارد.»

همین تكبر و خود برتربینى ابلیس باعث شد كه خداوند به او فرمان داد:

«فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِیمٌ وَ إِنَّ عَلَیكَ لَعْنَتِى إِلى یوْمِ الدِّینِ؛ از آسمانها و صفوف فرشتگان خارج شو كه تو رانده درگاه منى، و قطعاً

لعنت من بر تو تا روز قیامت ادامه دارد.»

ابلیس گفت: «پروردگارا! مرا تا روزى كه انسانها برانگیخته مىشوند (روز قیامت) مهلت بده».

خداوند فرمود: «تو از مهلت شدگان هستى، ولى تا روز و زمان معین.» ابلیس (كه از این مهلت، بیشتر مغرور شد، و از آن جا كه

در رابطه با آدم - علیه السلام - رانده درگاه خدا شده بود، همه دشمنى خود را به آدم آشكار كرد و) گفت: «خدایا به عزتت

سوگند، همه انسانها را گمراه خواهم كرد، مگر بندگان خالص تو را از میان آنها، كه بر آنها سلطه ندارم».[18]

____________________________

[15] به گفته قرآن، ابلیس از نژاد جن بود، كه در جمع فرشتگان عبادت مىكرد. (كهف، 50)

[16] نهج البلاغه، خطبه 192.

[17] بقره، 34.

[18] سوره صاد، آیه 71 تا 83؛ نام ابلیس حارث بود، پس از آن كه از درگاه خداوند رانده شد، به ابلیس لقب گرفت، زیرا ابلیس یعنى مأیوس گشته از رحمت خدا

   


فرشتگان و سجده بر آدم - علیه السلام -

سه شنبه 3 فروردین 1389 نویسنده: 24000 ashena |

 

مراحل جسمى آدم - علیه السلام - او را به مقامى نرسانید كه لیاقت یابد و به عنوان گل سرسبد موجودات و مسجود

فرشتگان، معرفى شود. مرحله تكاملى بشر به آن است كه روح انسانى از جانب خدا به او دمیده گردد، دراین صورت است كه

آدم در پرتو آن روح ویژه انسانى، لیاقت و استعداد فوق العاده پیدا مىكند، و خداوند به فرشتگان فرمان مىدهد كه به عنوان

تكریم و تجلیل از مقام آدم - علیه السلام - او را سجده كنند، یعنى خدا را سجده شكر بجا آورند كه چنین موجود ممتازى را

آفریده است.

خداوند به فرشتگان خطاب نمود و فرمود: «من بشرى از گل مىآفرینم، هنگامى كه آن را موزون نمودم و از روح خودم در آن

دمیدم بر آن سجده كنید.»[12]

بنابراین سجده فرشتگان به خاطر آن روح ویژهاى بود كه خداوند در كالبد بشر دمید، و چنین روحى، به آدم لیاقت داد تا نماینده

خدا در روى زمین شود.

آدم داراى دو بُعد است: جسم و روح انسانى. جسم او به حكم مادى بودنش، او را به امور منفى دعوت مىكرد و روح او به حكم

ملكوتى بودنش او را به امور مثبت فرامىخواند.

فرشتگان جنبههاى مثبت آدم - علیه السلام - را بر اساس فرمان خدا، دیدند، و بدون چون و چرا آدم را سجده كردند، یعنى در

حقیقت خدا را در راستاى تجلیل از آدم سجده نمودند.[13]

ولى ابلیس جنبه منفى آدم، یعنى جسم او را مورد مقایسه قرار داد، و از سجده كردن آدم خوددارى نمود، و فرمان خدا را انجام

نداد.

درست است كه سجده بر آدم - علیه السلام - واقع شده و آدم - علیه السلام - قبله این سجده قرار گرفت. ولى همه انسانها

در این افتخار شركت دارند، چرا كه لیاقت و استعدادهاى ذاتى آدم موجب چنین تجلیلى از مقامش گردید، و چنین لیاقتى در

سایر انسانها نیز وجود دارد.

از این رو در روایات معراج نقل شده: در یكى از آسمانها، پیامبر - صلّى الله علیه و آله - به جبرئیل فرمود: «جلو بایست تا همه ما

و فرشتگان به تو اقتدا كنیم.»

جبرئیل پاسخ داد: «از آن هنگام كه خداوند به ما فرمان داد تا آدم را سجده كنیم، بر انسانها پیشى نمىگیریم، و امام جماعت

آنها نمىشویم».

و نیز هنگامى كه آدم - علیه السلام - از دنیا رفت، فرزندش «هِبَة الله» به جبرئیل گفت: «جلو بایست و بر جنازه آدم - علیه

السلام - نماز بخوان». جبرئیل در پاسخ گفت: «اى هِبَة الله! خداوند به ما فرمان داد تا آدم را در بهشت سجده كنیم، بنابراین

براى ما روا نیست كه امام جماعت یكى از فرزندان آدم - علیه السلام - قرار گیریم.»[14]

_________________________________

[12] ص، 71.

[13] تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 58.

[14] تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 58.

   ادامه مطلب


آدم از دو بعد تشكیل شده، جسم و روح. خداوند نخست جسم او را آفرید، سپس روح منسوب خود را در او دمید، و به صورت

كامل او را زنده ساخت.

از آیات مختلف قرآن و تعبیرات گوناگونى كه درباره چگونگى آفرینش انسان آمده به خوبى استفاده مىشود كه انسان در آغاز،

خاك بوده است،[5] سپس با آب آمیخته شده است و به صورت گِل درآمده است،[6] و بعد به گل بدبو (لجن) تبدیل شده،[7]

سپس حالت چسبندگى پیدا كرده،[8] سپس به حالت خشكیده درآمده و هم چون سفال گردیده است.[9]

فاصله زمانى این مراحل كه چند سال طول كشیده، روشن نیست.

این قسمت نشان دهنده مراحل تشكیل جسم آدم است، كه همچنان تكمیل شد تا به صورت یك جسد كامل درآمد.

در كتاب ادریس[10] آمده: روزى حضرت ادریس پیامبر، به یاران خود رو كرد و گفت: روزى فرزندان آدم در محضر او پیرامون بهترین

مخلوقات خدا به گفتگو پرداختند، بعضى گفتند: او پدر ما آدم - علیه السلام - است، چرا كه خداوند او را با دست مرحمت خود

آفرید، و روح منسوب به خود را در او دمید، و به فرمان او، فرشتگان به عنوان تجلیل از مقام آدم - علیه السلام -، او را سجده

كردند، و آدم را معلم فرشتگان خواند، و او را خلیفه خود در زمین قرار داد، و اطاعت او را بر مردم واجب نمود.

جمعى گفتند: نه بلكه بهترین مخلوق خدا فرشتگانند كه هرگز نافرمانى از خدا نمىكنند، و همواره در اطاعت خدا به سر

مىبرند، در حالى كه حضرت آدم - علیه السلام - و همسرش بر اثر ترك اَوْلى از بهشت اخراج شدند، گر چه خداوند توبه آنها را

پذیرفت و آنان را هدایت كرد، و به ایشان و فرزندان با ایمانشان وعده بهشت داد.

گروه سوم گفتند: بهترین خلق خدا جبرئیل است كه در درگاه خدا امین وحى مىباشد. گروه دیگر سخن دیگر گفتند. گفتگو به

درازا كشید تا این كه حضرت آدم - علیه السلام - در آن مجلس حاضر شد و پس از اطلاع از ماجرا، چنین فرمود:

اى فرزندانم! آن طور كه شما فكر مىكنید نادرست است. هنگامى كه خداوند مرا آفرید و روحش را در من دمید، بلند شده و

نشستم. همین طور كه به عرش خدا مىنگریستم، ناگهان پنج نور بسیار درخشان را دیدم. غرق در پرتو انوار آنها شدم و از

خداوند پرسیدم این پنج نور كیستند؟ خداوند فرمود: «این پنج نور، نورهاى اشرف مخلوقات، بابها و واسطههاى رحمت من

هستند، اگر آنها نبودند تو و آسمان و زمین و بهشت و دوزخ و خورشید و ماه را نمىآفریدم.»

پرسیدم: خدایا نام اینها چیست؟ فرمود: به عرش بنگر. وقتى به عرش نگاه كردم، این نامها را مشاهده نمودم: «بارقلیطا، ایلیا،

طیطه، شَبَر، شُبَیر» (كه به زبان سریانى است، یعنى محمد، على، فاطمه، حسن و حسین - علیهم السلام -) بنابراین برترین

مخلوقات این پنج تن هستند.[11]

________________________________

[5] حج، 5.

[6] انعام، 2.

[7] حجر، 28.

[8] صافات، 11.

[9] الرحمن، 14.

[10] كتاب ادریس در سال 1895 میلادى در لندن به زبان سریانى چاپ شده است و روایت فوق در صفحه 514 و 515 آن آمده است.

[11] على و الحاكمون، تألیف استاد دكتر محمد صادقى، ص 53.

   ادامه مطلب


آفرینش حضرت آدم (ع)

دوشنبه 2 فروردین 1389 نویسنده: 24000 ashena |

در قرآن 17 بار سخن از حضرت آدم - علیه السلام - به میان آمده.[1] در این جا به بخشى از زندگى ایشان كه در قرآن آمده با

توجه به روایات و گفتار مفسران، اشاره مىكنیم:

خبر از آفرینش خلیفه خدا به فرشتگان

خداوند اراده كرد تا در زمین خلیفه و نمایندهاى كه حاكم زمین باشد قرار دهد، چرا كه خداوند همه چیز را براى انسان آفریده

است.[2] موقعیت و لیاقت انسان را به گونهاى قرار داده تا بتواند به عنوان نماینده خدا در زمین باشد.

خداوند قبل از آن كه آدم - علیه السلام - پدر انسانها را به عنوان نماینده خود در زمین بیافریند، این موضوع بسیار مهم را به

فرشتگان خبر داد. فرشتگان با شنیدن این خبر سؤالى نمودند كه ظاهرى اعتراض گونه داشت و عرض كردند:

«پروردگارا! آیا كسى را در زمین قرار مىدهى كه:

1. فساد به راه مىاندازد؛

2. و خونریزى مىكند؛

این ما هستیم كه تسبیح و حمد تو را به جا مىآوریم، بنابراین چرا این مقام را به انسان گنهكار مىدهى نه به ما كه پاك و معصوم هستیم؟»

خداوند در پاسخ آنها فرمود: «من حقایقى را مىدانم كه شما نمىدانید».[3]

خداوند همه حقایق، اسرار و نامهاى همه چیز (و استعدادها و زمینههاى رشد و تكامل در همه ابعاد) را به آدم - علیه السلام -

آموخت. و آدم - علیه السلام - همه آنها را شناخت.

آن گاه خداوند آن حقایق و اسرار را به فرشتگان عرضه كرد و در معرض نمایش آنها قرار داد و به آنها فرمود: «اگر راست مىگویید

كه لیاقت نمایندگى خدا را دارید نام اینها را به من خبر دهید، و استعداد و شایستگى خود را براى نمایندگى خدا در زمین، نشان

دهید.»

فرشتگان (دریافتند كه لیاقت و شایستگى، تنها با عبادت و تسبیح و حمد به دست نمىآید، بلكه علم و آگاهى پایه اصلى لیاقت

است از این رو) با عذرخواهى به خدا عرض كردند: «خدایا! تو پاك و منزّه هستى، ما چیزى جز آن چه تو به ما آموختهاى

نمىدانیم، تو دانا و حكیم مىباشى».[4]

به این ترتیب فرشتگان كه به لیاقت و برترى آدم - علیه السلام - نسبت به خود پى برده و پاسخ سؤال خود را قانع كننده یافتند،

به عذرخواهى پرداخته، و دریافتند كه خداوند مىخواهد انسانى به نام آدم - علیه السلام - بیافریند كه سمبل رشد و تكامل، و

گل سرسبد موجودات است، و ساختار وجودى او به گونهاى آفریده شده كه لایق مقام نمایندگى خدا است.

_____________________________

[1] و هشت بار دیگر به عنوان «یا بَنِى آدم».

[2] بقره، 29.

[3] بقره، 30.

[4] بقره، 32.

   ادامه مطلب


درباره وبلاگ


كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْكُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ لِمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ یَهْدِی مَن یَشَاء إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ ﴿213﴾ بقره

مردم امتى یگانه بودند پس خداوند پیامبران را نویدآور و بیم‏دهنده برانگیخت و با آنان كتاب [خود] را بحق فرو فرستاد تا میان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند داورى كند و جز كسانى كه [كتاب] به آنان داده شد پس از آنكه دلایل روشن براى آنان آمد به خاطر ستم [و حسدى] كه میانشان بود [هیچ كس] در آن اختلاف نكرد پس خداوند آنان را كه ایمان آورده بودند به توفیق خویش به حقیقت آنچه كه در آن اختلاف داشتند هدایت كرد و خدا هر كه را بخواهد به راه راست هدایت مى‏كند (213)



(all) people are a single nation; so allah raised prophets as bearers of good news and as warners, and he revealed with them the book with truth, that it might judge between people in that in which they differed; and none but the very people who were given it differed about it after clear arguments had come to them, revolting among themselves; so allah has guided by his will those who believe to the truth about which they differed and allah guides whom he pleases to the right path (213)

24000 ashena

آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :