تبلیغات
پیامبران رحمت

 

 

از آن جا كه طوفان نوح - علیه السلام - جهانى بود و سراسر كره زمین را فرا مىگرفت، بر نوح - علیه السلام - لازم بود كه براى

حفظ نسل حیوانات و حفظ گیاهان، از هر نوع حیوان، یك جفت سوار كشتى كند و از بذر یا نهال گیاهان گوناگون بردارد.

روایت شده؛ امام صادق - علیه السلام - فرمود: پس از پایان یافتن ساختمان كشتى، خداوند بر نوح - علیه السلام - وحى كرد

كه به زبان سِریانى اعلام كن تا همه حیوانات جهان نزد تو آیند. نوح اعلام جهانى كرد و همه حیوانات حاضر شدند. نوح - علیه

السلام - از هر نوع حیوانات یك جفت (نر و ماده) گرفت و در كشتى جاى داد.[7]

در قرآن، این مطلب را چنین مىخوانیم كه خداوند مىفرماید:

«هنگامى كه فرمان ما (به فرا رسیدن عذاب) صادر شد، و آب از تنور به جوشش آمد، به نوح گفتیم: از هر جفتى از حیوانات (نر و

ماده) یك زوج در آن كشتى حمل كن، هم چنین خاندانت را بر آن سوار كن، مگر آنها كه قبلاً وعده هلاكت به آنها داده شده

(مانند یكى از همسران و یكى از پسرانش) و هم چنین مؤمنان را سوار كن».[8]

به این ترتیب مسافران كشتى عبارت بودند از: نوح - علیه السلام - و حدود هشتاد نفر از ایمانآورندگان به او، و یك جفت از هر

نوع از انواع حیوانات (از حشرات و پرندگان و چهارپایان و...) و مقدارى بذر گیاهان و نهال.

مسافران هر كدام در جایگاه مخصوصى قرار گرفتند و همه آماده یك بلاى عظیم بودند كه نشانههاى مقدمانى آن آشكار شده

بود. از جمله در میان تنورى كه در خانه نوح - علیه السلام - بود آب جوشید و ابرهاى تیره و تار هم چون پارههاى ظلمانى شب

سراسر آسمان را فرا گرفت. صداى غرّش رعد و برق از هر سو شنیده و دیده مىشد و همه چیز از یك حادثه بزرگ و فراگیر خبر

مىداد.

_____________________________

 

[7] لثانى الاخبار، ج 5، ص 454.

[8] هود، 40.

   


هنگامى كه نوح - علیه السلام - طبق فرمان خدا به ساختن كشتى مشغول شد، مشركان شبها در تاریكى كنار كشتى

مىآمدند و آن چه را نوح - علیه السلام - از كشتى درست كرده بود، خراب مىكردند (تختههایش را از هم جدا كرده و

مىشكستند). نوح - علیه السلام - از درگاه الهى استمداد كرد و گفت:

«خدایا! به من فرمان دادى تا كشتى را بسازم، و من مدتى است به ساختن آن مشغول شدهام، ولى آن چه را درست مىكنم

شبها مخالفان مىآیند و خراب مىكنند، بنابراین چه زمانى كار من به سامان و پایان مىرسد!»

خداوند به نوح - علیه السلام - وحى كرد: «سگى را براى نگهبانى كشتى بگمار.»

حضرت نوح - علیه السلام - از آن پس، سگى را كنار كشتى آورد تا نگهبانى دهد. آن حضرت روزها به ساختن كشتى

مىپرداخت و شبها مىخوابید، وقتى كه شبانه مخالفان براى خراب كردن كشتى مىآمدند، سگ به طرف آنها مىرفت و صداى

خود را بلند مىنمود، نوح - علیه السلام - بیدار مىشد و با دسته بیل یا دسته كلنگ به مهاجمان حمله مىكرد، و آنها فرار

مىكردند، مدتى برنامه نوح - علیه السلام - این گونه بود تا ساختن كشتى به پایان رسید.[6]

______________________________________

[6] حیاة الحیوان، ج 2، ص 219؛ بحار، ج 65، ص 52.

   


تمسخر قوم نوح - علیه السلام -

دوشنبه 1 آذر 1389 نویسنده: 24000 ashena | نوع مطلب :حضرت نوح علیه السلام ،

حضرت نوح - علیه السلام - طبق فرمان خدا براى ساختن كشتى آماده شد. تختههایى را فراهم ساخت و آنها را بریده و به هم

متصل مىكرد، و چندین ماه (بلكه چندین سال) به ساختن كشتى پرداخت. توضیح این كه این كشتى، بسیار بزرگ بوده است؛

بعضى نوشتهاند: داراى هفت طبقه و داخل هر طبقه در جهت عرض، داراى نه بخش بوده و به نقل بعضى دیگر؛ داراى سه

طبقه بوده است. حضرت نوح - علیه السلام - هنگام طوفان، چهار پایان را در طبقه اول آن جاى داد و انسانها را در طبقه دوم و

طبقه سوم را جایگاه پرندگان نمود.

نخستین حیوانى كه وارد این كشتى شد، مورچه بود، و آخرین حیوان، الاغ و ابلیس بود.[3]

نیز روایت شده امیر مؤمنان على - علیه السلام - در پاسخ مردى از اهالى شام كه از اندازه كشتى نوح - علیه السلام - پرسید،

فرمود: «طول آن 800 ذراع، و عرض آن پانصد ذراع، و ارتفاع آن هشتاد ذراع بود.» و نیز فرمود: «در آن بخشى كه حیوانات قرار

داشتند، داراى نود اطاق بود».

این كشتى در بیابان كوفه ساخته شد، و مطابق بعضى از روایات، حضرت نوح آن را در سرزمین كنونى مسجد اعظم كوفه

ساخت.[4]

حضرت نوح - علیه السلام - در ساختن این كشتى همواره مورد تمسخر و آزار و نیشخند قوم قرار مىگرفت. آنها نزد نوح

مىآمدند و با انواع پوزخندها و مسخرهها و سرزنشها، حضرت نوح - علیه السلام - را مىآزردند، ولى نوح - علیه السلام - به

آنها مىفرمود: «روزى خواهد آمد كه ما نیز شما را مسخره مىكنیم و به زودى خواهید دانست كه عذاب خوار كنندهاى بر شما

نازل خواهد شد.»[5]

_________________________

 

[3] اعلام قرآن دكتر خزائلى، ص 644.

[4] بحار، ج 11، ص 319 و 335.

[5] هود، 38 و 39؛ بحار، ج 11، ص 323.

 

   


ساختن كشتى نجات

حضرت نوح - علیه السلام - هم چنان شب و روز در فكر رستگارى و نجات مردم از چنگال جهل و بت پرستى بود، ولى هر چه

آنها را نصیحت كرد نتیجه نگرفت و هر چه آنها را به عذاب الهى هشدار داد و اعلام خطر كرد، دست از اعمال زشت خود

برنداشتند، تا آن جا كه با كمال گستاخى، بىپرده گفتند:

«اى نوح! با ما جرّ و بحث كردى، و بسیار بر حرف خود پافشارى نمودى (بس است!) اكنون اگر راست مىگویى، آن چه را از

عذاب الهى به ما وعده مىدهى بیاور.»

از سوى خدا به نوح - علیه السلام - وحى شد: «جز آنان كه (تاكنون) ایمان آوردهاند، دیگر هیچ كس از قوم تو، ایمان نخواهد

آورد، بنابراین از كارهایى كه بت پرستان انجام مىدهند غمگین مباش».[1]

در این هنگام بود كه خداوند دستور ساختن كشتى را به حضرت نوح - علیه السلام - داد، و به او چنین وحى كرد:

«وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْینِنا وَ وَحْینا وَ لا تُخاطِبْنِى فِى الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ؛ و اكنون در حضور ما و طبق وحى ما كشتى بساز! و

درباره آنها كه ستم كردند شفاعت مكن كه همه آنها غرق شدنى هستند.»[2]

حضرت نوح - علیه السلام - نیز مطابق فرمان خدا، قوم خود را از عذاب سخت الهى و بلاى عظیم طوفان برحذر مىداشت، ولى

آنها به لجاجت خود مىافزودند.

__________________________

[1] هود، 33 و 36.

[2] هود، 37.

   


 

حضرت نوح - علیه السلام - با بیانى روشن و روان و گفتارى منطقى و دلنشین، و سخنانى مهرانگیز و شیوا، قوم خود را به

سوى خداى یكتا دعوت مىكرد و به دریافت پاداش الهى فرا مىخواند و از عذاب الهى برحذر مىداشت. ولى آنها از روى نادانى

و تكبر و غرور، هرگز حاضر نبودند تا سخن نوح - علیه السلام - را بشنوند و از بت پرستى دست بردارند.

حضرت نوح - علیه السلام - با تحمل و استقامت پىگیر، شب و روز با آنها صحبت كرد و با رفتارها و گفتارهاى گوناگون آنان را به

سوى خداوند بىهمتا دعوت نمود، و همه اصول و شیوههاى صحیح را در دعوت آنها به كار برد و همچون طبیبى دلسوز به بالین

آنها رفت، و پستى و آثار زشت بت پرستى را براى آنها شرح داد و خطر سخت این بیمارى را به آنها گوشزد كرد، ولى گفتار

منطقى و سخنان دلپذیر حضرت نوح - علیه السلام - هیچ گونه در آنها اثر نمىگذاشت.[9]

نوح - علیه السلام - در هدایت و تبلیغ قوم خود، بسیار ایثارگرى مىكرد و به آنها چون فرزند دلبند خود مىنگریست. همواره در

اندیشه نجات آنها بود و از آلودگى آنها غصه مىخورد (همانند پدرى كه در مورد فرزند رنج مىبرد). از این رو شب و روز آنها را

دعوت مىكرد، تا شاید آنها را نجات دهد.

نوح - علیه السلام - براى این كه دعوتش در آن سنگدلان نفوذ كند، سه برنامه مختلف را دنبال كرد. گاه آنها را به طور مخفیانه و

محرمانه دعوت مىكرد، و گاه دعوت علنى و آشكار داشت، و مواقعى نیز از روش آمیختن دعوت آشكار و نهان استفاده مىكرد،

ولى قوم سنگدل آن حضرت، همه روشهاى مهرانگیز و منطقى نوح - علیه السلام - را نادیده گرفتند.[10] حتى یكبار آن قوم

بىرحم براى جلوگیرى از دعوت نوح - علیه السلام -، به او حمله كردند و او را آن چنان زدند كه بیهوش شد، ولى وقتى كه آن

پیامبر دلسوز و مهربان به هوش آمد، گفت:

«اَللّهُمَّ اغْفِر لِى وَ لِقَوْمِى فَاِنَّهُمْ لا یعْلَمُونَ؛ خدایا! مرا و قوم مرا بیامرز، چرا كه آنها ناآگاه هستند».[11]

------------------------------

[9] نوح، 5.

[10] اقتباس از آیات 8 و 9 و 22 و 23 سوره نوح.

[11] كامل ابن اثیر، ج 1، ص 68.

   


مشخصات نوح (ع) و قوم او

دوشنبه 1 آذر 1389 نویسنده: 24000 ashena | نوع مطلب :حضرت نوح علیه السلام ،

نام حضرت نوح - علیه السلام - 43 بار در قرآن آمده و یك سوره به نام او

اختصاص داده شده است. او نخستین پیامبر اولوالعزم است كه داراى

شریعت و كتاب مستقل بود و سلسله نسب او با هشت یا ده واسطه به

حضرت آدم - علیه السلام - مىرسد.

حضرت نوح 1642 سال بعد از هبوط آدم - علیه السلام - از بهشت به

 

زمین، چشم به جهان گشود. 950 سال پیامبرى كرد[1] و مركز بعثت و دعوت او در شامات و فلسطین و عراق بوده است.

نام اصلى او عبدالجبّار، عبدالاعلى و... بود، و بر اثر گریه و نوحه فراوان از خوف خدا، «نوح» خوانده شد.

از امام صادق - علیه السلام - نقل شده كه فرمودند: «نوح - علیه السلام - 2500 سال عمر كرد كه 850 سال آن قبل از پیامبرى

و 950 سال بعد از رسالت بود كه به دعوت مردم اشتغال داشت، و 200 سال به دور از مردم به كار كشتى سازى پرداخت و پس

از ماجراى طوفان 500 سال زندگى كرد.»[2]

با این توضیح، نظر شما را به پارهاى از فراز و نشیبهاى زندگى حضرت نوح - علیه السلام - جلب مىكنیم:

لجاجت و گستاخى قوم نوح - علیه السلام -

نوح - علیه السلام - زمانى به پیامبرى مبعوث شد كه مردم عصرش غرق در بت پرستى، خرافات، فساد و بیهودهگرایى بودند.

آنها در حفظ عادات و رسوم باطل خود، بسیار لجاجت و پافشارى مىكردند. و به قدرى در عقیده آلوده خود ایستادگى داشتند كه

حاضر بودند بمیرند ولى از عقیده سخیف خود دست برندارند.

آنها لجاجت را به جایى رساندند كه دست فرزندان خود را گرفته و نزد نوح - علیه السلام - مىآوردند و به آنها سفارش مىكردند

كه: «مبادا سخنان این پیرمرد را گوش كنید و این پیر شما را فریب دهد». نه تنها یك گروه این كار را مىكردند، بلكه این كار همه

آنها بود[3] و آن را به عنوان دفاع از حریم بت پرستى و تقرب به پیشگاه بتها و تحصیل پاداش از درگاه آنها انجام مىدادند.

بعضى نیز دست پسر خود را گرفته و كنار نوح - علیه السلام - مىآوردند و خطاب به فرزند خود مىگفتند: «پسرم! اگر بعد از من

باقى ماندى، هرگز از این دیوانه پیروى نكن».[4]

و بعضى دیگر از آن قوم نادان و لجوج، دست فرزند خود را گرفته و نزد نوح - علیه السلام - مىآوردند و چهره نوح - علیه السلام -

را به او نشان مىدادند و به او چنین مىگفتند:

«از این مرد بترس، مبادا تو را گمراه كند. این وصیتى است كه پدرم به من كرده و من اكنون همان سفارش پدرم را به تو توصیه

مىكنم» (تا حق وصیت و خیرخواهى را ادا كرده باشم)[5]

آنها گستاخى و غرور را به جایى رساندند كه قرآن مىفرماید:

«جَعَلُوا اَصابِعَهُمْ فِى آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ وَ اَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً؛ آنها در برابر دعوت نوح - علیه السلام - (به چهار

طریق مقابله مىكردند:) 1. انگشتان خود را در گوشهایشان قرار دادند 2. لباسهایشان را بر خود پیچیدند و بر سر خود افكندند (تا

امواج صداى نوح - علیه السلام - به گوش آنها نرسد) 3. در كفر خود، اصرار و لجاجت نمودند 4. شدیداً غرور و خودخواهى

ورزیدند.»[6]

اشراف كافر قوم نوح - علیه السلام - نزد آن حضرت آمده و در پاسخ دعوت او مىگفتند: «ما تو را جز بشرى همچون خودمان

نمىبینیم، و كسانى را كه از تو پیروى كردهاند جز گروهى اراذل ساده لوح نمىنگریم، و تو نسبت به ما هیچ گونه برترى ندارى،

بلكه تو را دروغگو مىدانیم».

نوح - علیه السلام - در پاسخ آنها مىگفت: «اگر من دلیل روشنى از پروردگارم داشته باشم، و از نزد خودش رحمتى به من

داده باشد - و بر شما مخفى مانده - آیا باز هم رسالت مرا انكار مىكنید؟ اى قوم من! من به خاطر این دعوت، اجر و پاداشى از

شما نمىخواهم، اجر من تنها بر خدا است، و من آن افراد اندك را كه به من ایمان آوردهاند به خاطر شما ترك نمىكنم، چرا كه

اگر آنها را از خود برانم، در روز قیامت در پیشگاه خدا از من شكایت خواهند كرد، ولى شما (اشراف) را قومى نادان مىنگرم».

[7]

گاه مىشد كه حضرت نوح - علیه السلام - را آنقدر مىزدند كه به حالت مرگ بر زمین مىافتاد، ولى وقتى كه به هوش مىآمد

و نیروى خود را باز مىیافت، با غسل كردن، بدن خود را شستشو مىداد و سپس نزد قوم مىآمد و دعوت خود را آغاز مىكرد.

به این ترتیب، آن حضرت با مقاومت خستگى ناپذیر به مبارزه بىامان خود ادامه مىداد.[8]

____________________________

[1] به مدت نبوت او كه 950 سال بوده، در آیه 14 سوره عنكبوت تصریح شده است.

[2] بحار، ج 11، ص 285؛ امالى صدوق، ص 306.

[3] تاریخ انبیاء (عماد زاده)، ص 201.

[4] بحار، ج 11، ص 287.

[5] مجمع البیان، ج 10، ص 361.

[6] نوح، 8.

[7] مضمون آیات 25 تا 29 سوره هود.

[8] كامل ابن اثیر، ج 1، ص 69.

   


مبارزه ادریس (ع) با طاغوت عصرش

یکشنبه 30 آبان 1389 نویسنده: 24000 ashena |


ادریس - علیه السلام - تنها به عبادت و اندرز مردم اكتفا

نمى‏كرد، بلكه به جامعه توجه داشت كه اگر ظلمى به

كسى شود، از مظلوم دفاع كند و در برابر ظالم، ایستادگى

نماید. به عنوان نمونه به داستان زیر توجه نمایید:

در عصر او پادشاه ستمگرى حكومت مى‏كرد، ادریس و

پیروانش از اطاعت شاه سر باز زدند و مخالفت خود را با

طاغوت، آشكار ساختند، از این رو آنها را از طرف دستگاه آن

شاه جبار، به عنوان «رافَضى» (یعنى ترك كننده اطاعت

شاه) خواندند.

روزى شاه با نگهبانان خود در بیابان، به سیر و سیاحت و

شكار مشغول بود كه به زمین مزروعى بسیار خرم و

شادابى رسید، پرسید: «این زمین به چه كسى تعلق

دارد؟»
ا

طرافیان گفتند: «به یكى از پیروان ادریس».

شاه، صاحب آن ملك را خواست و به او گفت: این ملك را

به من بفروش. او گفت: من عیالمند هستم و به محصول ا

ین زمین محتاج‏تر از تو مى‏باشم و به هیچ عنوان از آن

دست نمى‏كشم.

شاه بسیار خشمگین شد، و با حال خشم به قصرش آمد،

چون همسرش او را خشمگین یافت، علت را پرسید و او

جریان را بازگو كرد و با همسرش در این مورد به مشورت

پرداخت، و به این نتیجه رسیدند كه رهنمودهاى ادریس،

مردم را بر ضد شاه، پر جرئت و قوى دل كرده است.

همسر شاه كه یك زن ستمگر و بى‏رحم بود گفت: «من

تدبیرى مى‏كنم كه هم تو صاحب آن زمین شوى و هم

مردم با تبلیغات وارونه، رام و خام شوند»،

شاه گفت: «آن تدبیر چیست؟»

زن كه حزبى بنام «ازارقه» (چشم كبودها) از افراد خونخوار

و بى‏دین تشكیل داده بود، به شاه گفت: «من جمعى از

حزب «ازارقه» را مى‏فرستم تا صاحب آن زمین را به این جا

بیاورند و همه آنها شهادت بدهند كه او آیین تو را ترك كرده،

در نتیجه كشتن او جایز مى‏شود، تو نیز او را مى‏كشى و آ

ن سرزمین خرم را تصرف مى‏كنى».

شاه از این نیرنگ استقبال كرد و آنرا اجرا نمود و پس از

كشتن آن شیعه ادریس، زمینهاى مزروعى او را تصرف و

غصب نمود.

حضرت ادریس از جریان آگاه شد و شخصاً نزد شاه رفت و

با صراحت به او اعتراض كرده آیین او را باطل دانست و او را

به سوى حق دعوت نمود، و سرانجام به او گفت: «اگر توبه

نكنى و از روش خود برنگردى، به زودى عذاب الهى تو را

فرا خواهد گرفت، و من پیام خود را از طرف خداوند به تو

رساندم».

همسر شاه، به او گفت: «هیچ ناراحت مباش، من نقشه

قتل ادریس را طرح كرده‏ام، و با كشتن او رسالتش نیز باطل

مى‏شود.»
آ

ن نقشه این بود كه چهل نفر را مخفیانه مأمور كشتن ا

دریس كرد، ولى ادریس توسط مأموران مخفى خود، از

جریان آگاه شد و از محل و مكان همیشگى خود به جاى

دیگر رفت، و آن چهل نفر در طرح خود شكست خوردند و

مدتها گذشت تا این كه عذاب قحطى، كشور شاه را فرا

گرفت كار به جایى رسید كه زن شاه، شبها به گدایى

مى‏پرداخت تا این كه شبى سگها به او حمله كردند و او را

پاره پاره نموده و دریدند. بلاى قحطى نیز بیست سال طول

كشید و سرانجام، آنها كه باقى مانده بودند به ادریس و

خداى ادریس ایمان آوردند و كم كم بلاها رفع گردید. و ا

دریس - علیه السلام - پیروز شد.[1]

------------------------------
[1] اقتباس از كمال الدین شیخ صدوق، ص 76 و 77.

منبع: اقتباس از كمال الدین شیخ صدوق

   


قبض روح ادریس - علیه السلام -

یکشنبه 30 آبان 1389 نویسنده: 24000 ashena |


امام صادق - علیه السلام - فرمود: یكى از فرشتگان،

مشمول غضب خداوند شد. خداوند بال و پرش را شكست

و او را در جزیره‏اى انداخت. او سالها در آن جا در عذاب به

سر مى‏برد تا وقتى كه ادریس - علیه السلام - به پیامبرى

رسید. او خود را به ادریس - علیه السلام - رسانید و عرض

كرد: «اى پیامبر خدا! دعا كن خداوند از من خشنود شود، و

بال و پرم را سالم كند».
ا
دریس براى او دعا كرد، او خوب شد و تصمیم گرفت به

طرف آسمانها صعود نماید امّا قبل از رفتن، نزد ادریس آمد و

تشكر كرد و گفت: «آیا حاجتى دارى كه مى‏خواهم احسان

تو را جبران كنم».
ا

دریس گفت: «آرى، دوست دارم مرا به آسمان ببرى، تا

باعزرائیل ملاقات كنم و با او انس گیرم، زیرا یاد او زندگى

مرا تلخ كرده است.»
آ
ن فرشته، ادریس - علیه السلام - را بر روى بال خود

گرفت و به سوى آسمانها برد تا به آسمان چهارم رسید،

در آن جا عزرائیل را دید كه از روى تعجب سرش را تكان

مى‏دهد.
ا

دریس به عزرائیل سلام كرد، و گفت: «چرا سرت را حركت

مى‏دهى؟»

عزرائیل گفت: «خداوند متعال به من فرمان داده كه روح تو

را بین آسمان چهارم و پنجم قبض كنم، به خدا عرض كردم:

چگونه چنین چیزى ممكن است با این كه بین آسمان

چهارم و سوم، پانصد سال راه فاصله است، و بین آسمان

سوم و دوم نیز همین مقدار. (و من اكنون در سایه عرش

هستم و تا زمین فاصله فراوانى دارم و ادریس در زمین ا

ست، چگونه این راه طولانى را مى‏پیماید و تا بالاى آسمان

چهارم مى‏آید!!). آنگاه عزرائیل همان جا روح ادریس - علیه السلام - را قبض كرد. این است سخن خداوند (در آیه 57

سوره مریم) كه مى‏فرماید:

«وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِیا؛ و ما ادریس را به مقام بالایى ارتقاء

دادیم.[2]»

پیامبر - صلّى الله علیه و آله - فرمود: در شب معراج، مردى

را در آسمان چهارم دیدم، از جبرئیل پرسیدم: «این مرد

كیست؟» جبرئیل گفت: «این ادریس است كه خداوند او را

به مقام ارجمندى بالا آورده است». به ادریس سلام كردم

و براى او طلب آمرزش نمودم، او نیز بر من سلام كرد و

برایم طلب آمرزش نمود.[3]
------------------------------
 [2] تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 350 و 349.
[3] همان مدرك، ص 350.

   



فرشته‏اى از سوى خداوند نزد ادریس - علیه السلام - آمد

و او را به آمرزش گناهان و قبولى اعمالش مژده داد. ادریس

بسیار خشنود شد و شكر خداى را به جاى آورد، سپس آ

رزو كرد همیشه زنده بماند و به شكرگزارى خداوند بپردازد.

فرشته از او پرسید: «چه آرزویى دارى؟»
ا

دریس گفت: «جز این آرزو ندارم كه زنده بمانم و

شكرگزارى خدا كنم، زیرا در این مدت دعا مى‏كردم كه ا

عمالم پذیرفته شود كه پذیرفته شد، اینك بر آنم كه خدا را

به خاطر قبولى اعمالم شكر نمایم و این شكر ادامه یابد».

فرشته بال خود را گشود و ادریس را در برگرفت و او را به آ

سمانها برد. اینك ادریس زنده است و به شكر گزارى

خداوند اشتغال دارد.[1]

مطابق بعضى از روایات، ادریس - علیه السلام - پس از

مدتى كه در آسمانها بود، عزرائیل روح او را در بین آسمان

چهارم و پنجم قبض كرد، چنان كه خاطر نشان مى‏شود.

[1] ارشاد القلوب دیلمى، ج 2، ص 326.

 

 

   



ادریس هم چنان با بیانات شیوا و اندرزهاى دلپذیر و

هشدارهاى كوبنده، قوم خود را به سوى خدا دعوت

مى‏كرد. در این مسیر با طایفه‏اى از قوم خود ملاقات نمود

كه همه بت پرست و در انواع انحراف‏ها و گمراهى‏ها

گرفتار بودند. ادریس به اندرز و نصیحت آنها پرداخت و آنها را

از انجام گناه سرزنش نموده و از عواقب گناه هشدار داد و

به سوى خدا دعوت كرد. آنها یكى پس از دیگرى تحت تأثیر

قرار گرفته و به او پیوستند. نخست تعداد هدایت شدگان به

هفت نفر و سپس به هفتاد نفر رسید. به همین ترتیب

یكى پس از دیگرى هدایت شدند تا به هفتصد نفر و سپس

به هزار نفر رسیدند.

ادریس از میان آنها صد نفر از برترین‏ها را برگزید، و از میان

صد نفر، هفتاد نفر، و از میان هفتاد نفر ده نفر، و از میان

ده نفر، هفت نفر را انتخاب نمود. ادریس با این هفت نفر

ممتاز، دست به دعا برداشتند و به راز و نیاز با خدا پرداختند

خداوند به ادریس وحى كرد، و او و همراهانش را به عبادت

دعوت نمود، آنها هم چنان با ادریس به عبادت الهى

پرداختند تا زمانى كه خداوند روح ادریس - علیه السلام - را

به ملأ اعلى برد.[5]
_________________________________
 [5] همان مدرك، ص 271.


 

   



ادریس هم چنان با بیانات شیوا و اندرزهاى دلپذیر و

هشدارهاى كوبنده، قوم خود را به سوى خدا دعوت

مى‏كرد. در این مسیر با طایفه‏اى از قوم خود ملاقات نمود

كه همه بت پرست و در انواع انحراف‏ها و گمراهى‏ها

گرفتار بودند. ادریس به اندرز و نصیحت آنها پرداخت و آنها را

از انجام گناه سرزنش نموده و از عواقب گناه هشدار داد و

به سوى خدا دعوت كرد. آنها یكى پس از دیگرى تحت تأثیر

قرار گرفته و به او پیوستند. نخست تعداد هدایت شدگان به

هفت نفر و سپس به هفتاد نفر رسید. به همین ترتیب

یكى پس از دیگرى هدایت شدند تا به هفتصد نفر و سپس

به هزار نفر رسیدند.

ادریس از میان آنها صد نفر از برترین‏ها را برگزید، و از میان

صد نفر، هفتاد نفر، و از میان هفتاد نفر ده نفر، و از میان

ده نفر، هفت نفر را انتخاب نمود. ادریس با این هفت نفر

ممتاز، دست به دعا برداشتند و به راز و نیاز با خدا پرداختند

خداوند به ادریس وحى كرد، و او و همراهانش را به عبادت

دعوت نمود، آنها هم چنان با ادریس به عبادت الهى

پرداختند تا زمانى كه خداوند روح ادریس - علیه السلام - را

به ملأ اعلى برد.[5]
_________________________________
 [5] همان مدرك، ص 271.


 

   


 

اى انسان! گویى مرگ به سراغت آمده، ناله‏ات بلند شده،

عرق پیشانیت سرازیر گشته، لبهایت جمع شده، زبانت از

حركت ایستاده، آب دهانت خشك گشته، سیاهى چشمت

به سفیدى دگرگون شده، دهانت كف كرده، همه بدنت به

لرزه در آمده و با سختى‏ها و تلخى‏هاى مرگ دست به

گریبان شده‏اى. سپس روحت از كالبدت خارج شده و در

برابر اهل خانه‏ات جسد بدبویى شده‏اى و مایه عبرت

دیگران گشته‏اى. بنابراین هم اكنون به خودت پند بده و

درباره مرگ و حقیقت آن عبرت بگیر، كه خواه ناخواه به

سراغت مى‏آید و هر عمرى گر چه طولانى باشد به زودى

به دست فنا سپرده مى‏شود.

اى انسان! بدان كه مرگ با آن همه دشوارى، نسبت به

امور بعد از آن كه حوادث هولناك و پر وحشت قیامت

مى‏باشد آسان‏تر است، متوجه باش كه ایستادن در دادگاه

عدل الهى براى حسابرسى و جزاى اعمال آن قدر سخت و

طاقت فرسا است كه نیرومندترین نیرومندان نیز از شنیدن

احوال آن ناتوانند.[3]

[3] سعد السعود سید بن طاووس، ص 38.

 


قسمتى از دستورهاى ادریس - علیه السلام –

اى انسانها! بدانید و باور كنید كه تقوا و پرهیزكارى، حكمت بزرگ و نعمت عظیم، و عامل كشاننده به نیكى و سعادت و كلید درهاى خیر و فهم و عقل است، زیرا خداوند هنگامى كه بنده‏اى را دوست بدارد، عقل را به او مى‏بخشد.
بسیارى از اوقاتِ خود را به راز و نیاز و دعا با خدا بپردازید و در خداپرستى و در راه خدا تعاون و همكارى نمایید، كه اگر خداوند همدلى و همكارى شما را بنگرد، خواسته‏هایتان را بر مى‏آورد و شما را به آرزوهایتان مى‏رساند و از عطایاى فراوان و فنا ناپذیرش بهره‏مند مى‏سازد.
هنگامى كه روزه گرفتید، نفوس خود را از هر گونه ناپاكى‏ها پاك كنید و با قلبهاى صاف و خالص و بى‏شائبه براى خدا روزه بگیرید، زیرا خداوند به زودى دلهاى ناخالص و تیره را قفل مى‏كند. همراه روزه گرفتن و خوددارى از غذا و آب، اعضاء و جوارح خود را نیز از گناهان كنترل كنید.
هنگامى كه به سجده افتادید و سینه خود را در سجده بر زمین نهادید، هر گونه افكار دنیا و انحرافات و نیرنگ و فكر خوردن غذاى حرام و دشمنى و كینه را از خود دور سازید و از همه ناصافى‏ها خود را برهانید.
خداوند متعال، پیامبران و اولیائش را به تأیید روح القدس اختصاص داد و آنها در پرتو همین موهبت بر اسرار و نهانى‏ها آگاه شدند و از فیض حكمت بهره‏مند گشتند، از گمراهى‏ها رهیده و به هدایتها پیوستند، به طورى كه عظمت خداوند آن چنان در دلهایشان آشیانه گرفت كه دریافتند او وجود مطلق است و بر همه چیز احاطه دارد و هرگز نمى‏توان به كُنه ذاتش معرفت یافت.[4]

[4] اقتباس از بحار، ج 11، ص 282-284.

   


مشخصات ادریس (ع) و هدایت مردم

یکشنبه 30 آبان 1389 نویسنده: 24000 ashena |


یكى از پیامبران كه نامش در قرآن دوبار آمده[1] و در آیه 56 سوره مریم
به عنوان پیامبر صدیق یاد شده، حضرت ادریس است كه در این جا نظر

شما را به پاره‏اى از ویژگى‏هاى او جلب مى‏كنیم:

ادریس كه نام اصلیش «اُخنوخ» است در نزدیك كوفه در مكان فعلى مسجد
سهله مى‏زیست. او خیاط بود و مدت سیصد سال عمر نمود و با پنج واسطه
به آدم - علیه السلام - مى‏رسد. سى صحیفه از كتاب‏هاى آسمانى بر او نازل
گردید. تا قبل از ایشان مردم براى پوشش بدن خود از پوست حیوانات
 استفاده مى‏كردند، او نخستین كسى بود كه خیاطى كرد و طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت و از آن پس مردم به تدریج از لباسهاى دوخته شده استفاده مى‏كردند. او بلند قامت و تنومند و نخستین انسانى بود كه با قلم خط نوشت و بر علم نجوم و حساب و هیئت احاطه داشت و آنها را تدریس مى‏كرد. كتابهاى آسمانى را به مردم مى‏آموخت و آنها را از اندرزهاى خود بهره‏مند مى‏ساخت، از این رو نام او را ادریس (كه از واژه درس گرفته شده) نهادند.
خداوند بعد از وفاتش، مقام ارجمندى در بهشت به او عنایت فرمود و او را از مواهب بهشتى بهره‏مند ساخت.
ادریس - علیه السلام - بسیار درباره عظمت خلقت مى‏اندیشید و باخود مى‏گفت: «این آسمان‏ها، زمین، خلایق عظیم، خورشید، ماه، ستارگان، ابر، باران و سایر پدیده‏ها داراى پروردگارى است كه آنها را تدبیر نموده و سامان مى‏بخشد، بنابراین او را آن گونه كه سزاوار پرستش است، پرستش كن».[2]

[1] انبیاء، 85؛ مریم، 56.
[2] بحار، ج 11، ص 270-280؛ كامل ابن اثیر، ج 1، ص 22.

   


 

حضرت آدم - علیه السلام - در بستر رحلت قرار گرفت و در حالى كه زبانش به یكتایى خدا و شكر و سپاس از الطاف الهى

اشتغال داشت، از دنیا چشم پوشید.

جبرئیل همراه هفتاد هزار فرشته براى نماز بر جنازه آدم - علیه السلام - حاضر شد و همراه خود كفن و حنوط و بیل بهشتى

آورد.

شیث - علیه السلام - جسد حضرت آدم - علیه السلام - را غسل داد و كفن كرد، و به او نماز خواند، جبرئیل و فرشتگان هم به

او اقتدا كردند.[17]

فرشتگان بسیارى براى عرض تسلیت نزد شیث - علیه السلام - آمدند، در پیشاپیش آنها جبرئیل به شیث - علیه السلام -

تسلیت گفت و شیث به دستور جبرئیل، در نماز بر جنازه پدرش، سى بار تكبیر گفت.

از آن پس، شیث - علیه السلام - به جاى پدر نشست، و آیین پدرش آدم - علیه السلام - را به مردم مىآموخت و آنها را به دین

خدا فرا مىخواند، و به آنها بشارت مىداد كه: «پس از مدتى خداوند از ذریه من پیامبرى را به نام نوح - علیه السلام - مبعوث

مىكند. او قوم خود را به سوى خدا دعوت مىنماید، قومش او را تكذیب مىكنند و خداوند آنها را با غرق كردن در آب به هلاكت

مىرساند.»

بین آدم تا نوح، ده یا هشت پدر به ترتیب ذیل، واسطه وجود داشته است.

1. شیث 2. ریسان (انوش) 3. قینان 4. آحیلث 5. غنمیشا 6. ادریس كه نام دیگرش، اخنوخ و هرمس است 7. برد 8. اخنوخ 9.

متوشلخ 10. لمك كه نام دیگرش ارفخشد است.[18]

جنازه حضرت آدم - علیه السلام - را در سرزمین مكّه دفن كردند و پس از گذشت 1500 سال حضرت نوح - علیه السلام - هنگام

طوفان، جنازه آدم - علیه السلام - را از غار كوه ابوقبیس (كنار كعبه) بیرون آورد و به همراه خود با كشتى به سرزمین نجف

اشرف برد ودر آن جا به خاك سپرد... [19]

هم اكنون قبر آدم - علیه السلام - و قبر نوح - علیه السلام - در كنار حرم مطهر امیر مؤمنان على - علیه السلام - در نجف

اشرف قرار دارند.

________________________

[17] اقتباس از تاریخ انبیاء، ص 124 و 125.

[18] بحار، ج 11، ص 228 و 229.

[19] تاریخ انبیاء، ص 125.

   


قابیل جنایتكار پس از دفن جسد برادرش، نزد پدر آمد. آدم - علیه السلام - پرسید: «هابیل كجاست؟»

قابیل گفت: «من چه مىدانم، مگر مرا نگهبان او نموده بودى كه سراغش را از من مىگیرى؟!»

آدم - علیه السلام - كه از فراق هابیل، سخت ناراحت بود، برخاست و سر به بیابانها نهاد تا او را پیدا كند. هم چنان سرگردان

مىگشت اما چیزى نیافت. تا این كه دریافت كه او به دست قابیل كشته شده است. با ناراحتى گفت: «لعنت بر آن زمینى كه

خون هابیل را پذیرفت».[12]

از آن پس آدم - علیه السلام - از فراق نور دیده و بهترین پسرش، شب و روز گریه مىكرد و این حالت تا چهل شبانه روز ادامه

یافت.[13]

آدم - علیه السلام - در جستجویى دیگر، قتلگاه هابیل را پیدا كرد و طوفانى از غم در قلبش پدیدار شد. آن زمین را كه خون به

ناحق ریخته پسرش را پذیرفته، لعنت نمود و نیز قابیل را لعنت كرد. از آسمان ندایى خطاب به قابیل آمد كه لعنت بر تو باد كه

برادرت را كشتى... .

حضرت آدم - علیه السلام - بسیار غمگین به نظر مىرسید، و آه و نالهاش از فراق پسر عزیزش بلند بود. شكایتش را به درگاه

خدا برد. و از او خواست كه یاریش كند و با الطاف مخصوص خویش، او را از اندوه جانكاه نجات دهد.

خداوند مهربان به آدم - علیه السلام - وحى كرد و به او بشارت داد كه: «آرام باش، به جاى هابیل، پسرى را به تو عطا كنم كه

جانشین او گردد.»

طولى نكشید كه این بشارت تحقّق یافت، و حوّا - علیه السلام - داراى پسر پاك و مباركى گردید. روز هفتم این نوزاد، خداوند به

آدم - علیه السلام - چنین وحى كرد: «اى آدم! این پسر از ناحیه من به تو هِبه (بخشش) شده است، نام او را هِبَة الله بگذار.»

آدم - علیه السلام - از وجود چنین پسرى خشنود شد، و نام او را هِبَة الله گذاشت.[14]

 

____________________________

[12] این زمین، در ناحیه جنوب مسجد جامع بصره قرار گرفته است. (بحار، ج 1 پ 1، ص 228)

[13] تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 612.

[14] بحار، ج 11، ص 230 و 231؛ به نقل دیگر، هنگامى كه هابیل كشته شد، همسرش حامله بود، پس از مدتى پسرى از او

متولد شد، آدم نام او را «هابیل» گذاشت و پس از مدتى، خداوند به خود آدم پسرى داد، نام او را «شَیث» گذاشت و گفت: این

پسرم «هبة الله» (از عطاى خدا) است. (همان، ص 228)

   


درباره وبلاگ


كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْكُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ لِمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ یَهْدِی مَن یَشَاء إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ ﴿213﴾ بقره

مردم امتى یگانه بودند پس خداوند پیامبران را نویدآور و بیم‏دهنده برانگیخت و با آنان كتاب [خود] را بحق فرو فرستاد تا میان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند داورى كند و جز كسانى كه [كتاب] به آنان داده شد پس از آنكه دلایل روشن براى آنان آمد به خاطر ستم [و حسدى] كه میانشان بود [هیچ كس] در آن اختلاف نكرد پس خداوند آنان را كه ایمان آورده بودند به توفیق خویش به حقیقت آنچه كه در آن اختلاف داشتند هدایت كرد و خدا هر كه را بخواهد به راه راست هدایت مى‏كند (213)



(all) people are a single nation; so allah raised prophets as bearers of good news and as warners, and he revealed with them the book with truth, that it might judge between people in that in which they differed; and none but the very people who were given it differed about it after clear arguments had come to them, revolting among themselves; so allah has guided by his will those who believe to the truth about which they differed and allah guides whom he pleases to the right path (213)

24000 ashena

آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :